نه نمیگم دیگه خوابت رو نمیبینم اتفاقا میبینم شب ۱۱ دی هم باز دیدم و فهمیدم که ۱۱ هست اما دیگه نمیخام بنویسم ....
نمیگم که تو دلم یادت نمیکنم و دلم برات تنگ نمیشه اما نوشتن دیگه فایده ای نداره بزار همه چی مسکوت بمونه ....
خوبیه اینجا به اینه که من چه بیام و چه نیام کسی نیست نگران بشه یا سراغی ازم بگیره . ۱۱ آذر به یادت بودم قبل این تاریخ میخاستم مطلب بزارم ولی گفتم شاید بتونم روزش بیام و بنویسم اما نشد دسترسی نداشتم. زندگی در گذر و جریان خودش هست خیلی چیزها تغییر کرده خیلی . شاید خود من اولیش باشم . روزگار هر روز به تو یه درسی باد میده به من تو این یکسال و نیم خیلی چیزها یاد داد . نمیدونم تو چطور . گاهی فکر که میکنم میگم نه تو هیجوقت عوض نمیشی نمیدونم شایدم شده باشی . در کل کاری به هیچی ندارم اما با وجود همه چی من هرگز نتونستم تو گذر ایام فراموشت کنم تو و خاطراتمون.نمیدونم روزگار به تو چه جوری میگذره برات دعای خیر دارم همیشه که به بهترین نحو بگذره . الهی که از دنیا خیر ببینی و بتونی آیندتو بسازی .
میدونم اگه من نیام هیچکس خبری ازم نمیگیره مهم نیست این یه هفته اینجا برف شدید بود و خیلی روزها نت قطع بود کی میتونه باور کنه مثل سال ۸۶ برف اومده بود اینوقت سال ! سوئد میدونم که هوا هنوز پاییزیه و از برف و اینا هم خبری نیست . هوای دنیا جا به جا شده ! نمیدونم چرا امروز انقدز دلم گرفته البته بی دلیل نیست دیشب خوابت رو دیدم اما الان هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی بود ولی از اون خوابها بود که آدم بعدش بلند میشه هنوز تو توهمشه ! روزگار داره میگذره عجییییییییب !
البته عجیب نیست این خصیصه روزگاره اما نمیدونم چرا هر چی تلاش میکنم به باور اتفاقهایی که افتاده نمیرسم هر روز و هر شب با خودم دوره میکنم وقایعی رو که گذشت و میگم یعنی همه این اتفاقات برای ما افتاده اونم ظرف ۳ سال . مخم نمیکشه مثله درس ریاضی که هیچوقت مخم نکشید بفهممش !
حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ی ایست
که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم
و با هر جرعه بسیار اندیشیدم
که این ظعم را دوست دارم یا نه ؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تمام شدنش را نداشتم
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم
حتی تلخ تلخ
شبیه باز هم ماندن من ! ...
درست و دقیق بخوایم بگیم یعنی یکسال و نیم ! باورت میشه که یه سال و نیمه همو ندیدیم؟!باورت میشه این همه وقت رو که بی هم گذروندیم و تو اصلا اینجا نبودی نه من که باورم نمیشه این چند روز اینجا به شدت بارونی و ابری و دلگیر بوده شب تا صبح و صبح تا شب بارون اومده الانم اینجا تاریکه تاریکه و سرد وبارون شدیدی هم میاد روزهای یازدهم اکثرا بارونی و یا لاقل ابری بوده روزی که رفتی بعدش چه بارونی اومد تو خیابون که رفتم بعدش مثه دیوونه ها اشکام میریخت و با قطره های بارون قاطی میشد تو چه کردی با من شقایق
کاش از راهش رفته بودی ...
چی بگم مگه چیزی هم میتونم بگم به جز غر غرها و حرفایی که مدام زیر لب و تو ذهنم با خودم میگم مگه میتونم با کسی بازگو کنم مگه کسی فکر میکنه من هنوز بعد نزدیک به ۲ سال هنوز تو کف این ماجرام !نمیدونم چی بگم و چی بنویسم نمیخامم دیگه تعریف کنم از خوابهای هر شبم که دیشبم باز خوابتو دیدم برای تو و هر کسی دیگه شنیدنش مسخره شده . دلم گرفته خیلی دلم برات تنگ شده خیلی میخام باهات حرف بزنم کاش کنار هم بودیم
چه خوب که از دست من مامانت اینا و همه آدمهای مزخرف اینجا راحت شدی منم مثه تو انگار که از ایران رفته باشم از عالم و آدم بریدم منم تنهام شاید خیلی تنها تر از تو خیلی . هیچوقت دلت نسوزه که اینجا نیستی منم چی بشه که مامانمو ببینم.بابامم که هیچی ! منم خارجم منتها تو کشور خودم !!!